این شنیدم بهلول, مجنون نما درپی رزق و معاش, در کوچه ها گشته با دنیا پرستی روبرو کرده از وضع معاش, پرسش از او گفت وای بهلول, بگو با این تلاش میرسی بر خرج در امر معاش, گفت و بهلول, بازبان شهد زا روزی ام میرسد از خوان خدا باز آن مرد گفت مگر غریبه ایم گو به ما شتر دیدیم ندیده ایم گفت کمی در رزق قناعت میکنیم اشعار...